تبليغاتX
تنهایی تنهایی
وانوشته های تنهایی
مثل همیشه هیچ چیز جالبی در زندگی ندارم.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:26  توسط بارونی  | 

(۰۰۰)

به حریم هرم تنها

به حجاب آوای هر هجا

به سکوت سنگی ستاره های تنها

به سادگی سرب بر سینه ی ندا

به سرخی کبوتران آشنا

         در آسمان هر کجا وهرکجا

می توان

می نوان نشست و گریه کرد

می توان مرد و دم بر نزد

می توان سیاه لشکر سکوت بود

                در سیاه ی سیاهی سیاه

می توان سیاه بود

در خروش قطره های بیکران

می توان سبز بود      زرد بود

 

می توانم هیچ نباشم

میتوانی هیچ نباشی   میتوانی و می توانیم

می توانیم خاشاک باشیم

می توانیم سبز باشیم   زرد باشیم    یکرنگ باشیم.

می توانیم ستاره های آسمان سکوت باشیم.

اما

اما فردا

سکوت ما  را فریاد خواهد کرد.

فردا

      فردا

            فردا.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:28  توسط بارونی  | 

(بدون نام)

 

تو خوبی

 واین خوبی برای جهان بس است.

تو مهربانی

واین مهر آدمی را بس است.

تو نیکی

و نیکوست که جهان آنگونه باشد که تو خواهی.

 در این  بی کرانه ی بی پهنه ی بی مرز

تو برقص   

تو برقص

که رقصت ریشخند ساده ای ست

بر سادگی های تن بی حصار آدمی..

تو بمان

که آدمی نیازمند توست.

 

(((برای یک دوست)))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 11:16  توسط بارونی  | 

آمار رسمی میگوید در اعتراضات اخیر مردمی ۷ نفر تا الان کشته شدند.

به چه جرمی ؟؟

توسط چه دادگاهی؟؟؟؟

وتوسط چه کسانی؟؟

آیا در اینجا پاسخ اعتراض گلوله است؟؟؟

آیا اینجا جواب حرف سرب سوزان است؟؟؟؟

....

دیروز ریختن تو خابگاه دانشگاه شیراز

نامردها چنان زدند و داغون کردند که جای هیچ گونه حرفی نذاشتند...

به گفته ی شاملوی بزرگ

((حتی برایت مرگ هم آرزو نمیکنم))

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:24  توسط بارونی  | 

چقدر از مناظره ديشب، هماهنگي موسوي و كروبي در كوبيدن احمدي نژاد و دفاعيه ابتدايي كروبي علي الخصوص قسمت روزنامه اعتماد و اعتماد ملي خوشم اومد... ديشب برعكس خيلي ها من مطمئن شدم كه به كروبي راي مي دم... شايد كروبي پير شده باشه، شايد كروبي با تسلط موسوي حرف نزنه، ولي اين دليلش اينه كه كروبي يك عمره داره مبارزه مي كنه... بله، من هم كروبي رييس مجلس ششم رو بيشتر مي پسنديدم... ولي اگه كروبي هم بيست سال سكوت مي كرد و از صحنه خارج مي شد الان انقدر داغون نبود كه به سختي حرف بزنه... بله، كروبي سخت حرف مي زنه ولي ساكت نمي مونه، هيچ وقت ساكت نبوده... كروبي از نفت اردبيل و هاله نور و پول شهرداري و پول گمشده خزانه و مصباح و جنتي و وام براي رفقاي احمدي نژاد و... حرف مي زنه و مي دونم كه اگه رييس جمهور بشه همشو پيگيري مي كنه... كروبي با افتخار مي گه كه من اصلاحاتيم... كروبي از زن، روزنامه نگار، هنرمند و اقليت و درويش گنابادي حرف مي زنه... كروبي از حلقه هاي عجيب قدرت حرف مي زنه و مطمئنم اگه رييس جمهور بشه باهاشون برخورد مي كنه (فك نكرديد كه منظور از اين حلقه ها چه كسي بود و موسوي هم هيچ اشاره اي نكرد)...كروبي از قانون اساسي و اصلاح اون حرف مي زنه (چرا موسوي يك كلمه از قانون اساسي حرف نمي زنه)... كروبي ديشب موسوي رو مجبور كرد كه بگه محافظه كاره، بگه اصلاح طلب اصولگراست... و در آخر شاه بيت غزل مناظره ديشب، از موسوي تعهد مي گيره كه گرچه بيست سال ساكت بودي، ولي از الان كه مردم با هزار اميد و آرزو بهت راي مي دن تا آخر خط بايد وايسي، ديگه نبايد بري در سايه... حالا كه اومدي بايد با حلقه هاي قدرت، با كيهانيسم، با مصباحيه و جنتي مبارزه كني و كم نياري... اگه مردم دارن به نام اصلاحات بهت راي مي دن نبايد اونارو مثل خاتمي مايوس كني... هر چند به نظرم اين اتمام حجت با مردم بود... اميدوارم اگه موسوي رييس جمهور شد صداي شيخ دوست داشتني و دلسوز ما تا چهار سال تو گوش مردم زمزمه شه، صدايي كه اتمام حجت بود، صدايي كه آخرين تلاش ها براي روشنگري بود من موسوي رو دوست دارم، موسوي آدم پاك و منزهيه، موسوي آدم قوي اي هست، مي دونم با او از لحاظ اقتصادي جلو مي ريم، ولي سطح مطالبات و خواسته هاي من خيلي بيشتر از حرف هاي كلي و مبهم موسوي هست... من توسعه فرهنگي و سياسي هم مي خوام... من كسي رو مي خوام كه اگه يه كوي دانشگاه ديگه به پا شد نره در سايه، با اصلاح قانون اساسي مخالفت نكنه، اگه هر روزنامه نگار و دگر انديشي زندان شد غيب نشه، اگه انتخاباتي با نظارت استضوابي به گند كشيده شد اونو برگزار نكنه، اگر در انتخابات رياست جمهوري تقلب شد نگه اين انتخابات سالم بود و مواردي از اين دست... خاتمي عزيز، لباس رهبري جنبش اصلاحات به تن تو كمي بزرگه، بارها ما را مايوس كردي و اين بار هم با حمايت از موسوي در برابر كروبي خاطرات گذشته را بار ديگر در ذهن ما زنده كردي در آخر ياد جمله كمال الملك مي افتم : به خدا ايران امروز به اميركبير بيشتر نياز دارد تا كمال الملك.
 
نوشته دوستم محمد  که منم باهاش هم عقیدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 14:1  توسط بارونی  | 

یه سوال مسخره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رای می دید؟

جواب من مشخصه           نه

چون من با حکومت مشکل دارم  وقتی حکومتو قبول ندارم چطور برم رای بدم

اما این روزها دلم می گیره

وقتی میبینم یه مشت جوون که حافظه تاریخی ندارند    شرو شور انتخابات

گرفتتشون و میخوان رای بدن اوونم به کی : میر حسین.....

کسی که معلوم نیست چه کارست  چه کاره بوده   و چه خواهد کرد

کسی که باید پاسخگوی ۷  سال نخست وزیری و اتفاقات اون دوران باشه

اما می دونم ما مردم ایران فقط یه چیزو خوب بلدیم اونم جو گیر شدن

من رای نمیدم اما اگه کسی راهنمایی بخواد میگم کروبی

حداقل اینه که اصلاحطلبه

بابک احمدی   سروش   مهاجرانی   عبدی   کدیور    ووووو

از اون حمایت کردند

من به هرکی جو گیر شده میگم  به:

کروبی و تیم وگروه اون رای بدید اگر   اگر   اگر....

می خواهید وضع بهتر بشه وبتونید مطالباتتونو  درخواست کنید

......

اما بازم میگم اگه عرضه دارید رای ندید...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:43  توسط بارونی  | 

میون این همه دغدغه های روز مره

میون این همه تکرار و تلاش واسه روز مرگی زندگی

میون این همه بی تفاوتی به تفاوتها

دیروز مجبور شدم     دارم میگم مجبور شدم 

تو این اجبار به بی اجباری من دیروز مجبور شدم فکر کنم     

فکر کنم به این سالهایی که گذشته    به کسایی که اومدند و رفتند

به اون کسایی که جای پاشون خیلی سنگین بوده

به اون کسایی که از وقتی رفتن  زخمی به جا مونده

عشق و دوست داشتن زیبا ترین لحظه ها رو واسم رقم زده اما از خودم می پرسم؟

اگر اونها امروز بودند    همون لحظات زیبا رو داشتم؟

یا شده بودم یک عادت کرده به عادتی خوب یا بد؟

عشق هم  واسه من شده بود روزمرگی؟

اما تو این فکر کردن فهمیدم که بهترین اتفاقها تو زندگیم واسم افتاده

اگه یکی ترکم کرده باید ترکم میکرده و گر نه منو پایین می کشیده  واین

رفتن واقعن به نفع من بوده

شاید اون زمان فکر می کردم بدترین اتفاق زندگیمه اما الان میفهمم که به نفعم بوده

و من بزرگتر شدم....

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 16:17  توسط بارونی  | 

مردونگی از ریشه به ریش رفت و

گردن یه عده کلفت شد مفت از پول نفت....

اینم یه تکه از text اهنگ بامداد گروه تپش ۲۰۱۲

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 18:50  توسط بارونی  | 

  حق دارم

 

  آنقدر به انتظار بوده ام

                    که به حریم آستان سینه ات

                  رهی جز   وصال نیست

  آنقدر سوخته ام 

     که بهشت می شود

       شرجی تنت

              آنقدر مرده ام

                         که می کشم

   انتظار را برای دیدنت.

 

واسه کوچولو

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 23:46  توسط بارونی  | 

به من فکر کن

به لرزش دستانم

به  انتهای اندوه حیرانم

به من فکر کن

به خمیازه ی  خماری خیالت

به خواهش دستانم

به التماس چشمانم

به من فکر کن

به هیچ فکر نکن

...باور کن

به من هم فکر نکن...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 0:7  توسط بارونی  | 

به من فکر نکن

به پیچش تنواره تنهایی تنت در توان طاقت فرسای تنم فکر کن.

به رقص بی بدیل بهاری باد در لباسهایت

فکر کن.

به گرمی 

         هیجان

                 خواب    رویا

                                 فکر کم

به من فکر نکن

من به روی نرده های چوبی

       جان خواهم سپری

   تو به جاودانگی شبهای رویا فکر کن

به من فکر نکن.

به تماس نا محدود دست بر دست

       به گره های بی دلیل چشم در چشم

              به تصویر  آرزو های عاشقی

به روی تن بی دفاع من.

به تداعی ی خوابهای خاطره

در هرم گرم تابستان تنت فکر کن

اما         اما

به من فکر نکن.

 

این شعرم تقدیم به همسفر خوابهای تنهاییم

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:31  توسط بارونی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 23:20  توسط بارونی  | 

تنهام

تنهام  بد جور تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یه دفعه بدون هیچ اتفاقی تنها شدم

اونی که دوسش داشتم ودوسم داشت یه دفعه بی خیال ما شد

حالا من موندم و یه دل خراب و یه عالمه تنهاییم

همین

اوضام همینه......................

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:40  توسط بارونی  | 

                                     فریب میدهم

شیطان می شوم

    سنگ به من بزن

می فریبمت

   دست رد به سینه ام بزن

پابه پای تو

     همیشه همراه تو

  تا نهایت  جاده 

       تا  آخر شب 

   به همراهت می آیم.

شیطان میشوم

               می فریبمت

   خدا به تهوع می رسد

        می فریبمت

 خدا  انتحار میکند

        شیطان می شوم

شب 

      چشمان خدا بسته می شود

    بیا

   خدای تو در خواب است

     بیا که میخواهم

                   فریبــتـــ   دهم

       بیا که می خواهم

                  شیطان شوم

  خنده های ما

     می شود دل آشوبه ی خدا

      پیچ و تاب های ما

می شود سر گیجه ی خدا

لباسهایت را به باد بسپار

تنت را به آب بده

   خنده ات را بزن 

می خواهم خدا را فریب دهم.

۸۷/۱۰/۵   ساعت۱۱:۵۹

این شعر رو دوست دارم  و دلم می خواد نظر شما رو هم بدونم پس یادتون نره پیام بزارید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:45  توسط بارونی  | 

                          پیچک

به چشمانم بیا

دستانم دلش برای گرما تنگ شده

    دیوار ها خواب صدای ما را می بینند

رویای ما

     لالایی هر شب ستاره هاست.

به دستانم بیا...

چشمانم  محیای حضور توست

به خانه بیا...

      شب

         تن پوش تنت می شود

         اگر لباست را به دست خدا بسپاری

به خانه بیا

مرا در سینه ات بکار

   مرا آبیاری کن 

مرا نوازش کن

تا سبز شوم 

         درخت شوم  

              پیچک شوم

بر تن تو بپیچم.

به خانه بیا  این همه رویاست

بیخیال رویا

بیا برهم بپیچیم

           بغلتیم

به خانه بیا       بیا      به آغوشم بیا.

            ۲/۱۰/۸۷                               ۱۳:۵۱ساعت     

      امیدوارم از این شعر خوشتون اومده باشه اما نظر یادتون نره....

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:19  توسط بارونی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 0:8  توسط بارونی  | 

دست ها را باید کشید

و چشم ها  را در آیینه بوسید

 چه درشتی ها

چه زبری ها

چه سختی ها

         که دستم را  آلودم.

چه زشتی ها

چه تاریکی ها

چه نا آدمیها

      که چشمم بدید.

           برو ای دوست        برو

که دست و چشمم

دگر هیچ نمی بخشد تو را.

 

((((برای ....... دوست سابق))))

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 0:2  توسط بارونی  | 

 

    ای عشق همه بهانه از توست

            من خاموشم این ترانه از توست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:41  توسط بارونی  | 

این روزها

خیلی خوشحالم حال خوبی دارم

احساس خوبی دارم

مشکلات زیاد هست اما با تمام سختی ها و گرفتاریها احساس خوبی دارم

حس خوب ِ زندگی همراهمه

خیلی وقت بود شعری ننوشته بودم

 

خواب دریا

دستهایم را

به چشمانت نزدیک کن

تا خواب های خوب ببینم

کسی به تکرار من نمی آید

مرا تکرار کن

به روی دستانت

به روی عطش همیشه ی عریانت

نفسهایت را تکرار کن

به تکرار من هماهنگ کن.

ساعتها برهنه، به خواب رفتند

    آرزو کن

   آرزوهایت را تصویر کن

 با نوک انگشتانت به روی تنم تصویر کن

بیا ناقوسی بخریم

اینجا هنوز ساعتها خواب دریا میبینند.

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:30  توسط بارونی  | 

 

   ...

من پری کوچک غمگینی را می شناسم

که در اقیانوسی مسکن دارد

ودلش را در نی لبکی چوبین مینوازد آرام آرام

 پری  کوچک غمگینی 

که شب از یک بوسه می میرد

 و سحر گاه با یک بوسه به دنیا  خواهد آمد .

                        فروغ

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:47  توسط بارونی  | 

 

...

 شاید حقیقت آن دو دست جوان بود

 آن دو دست جوان

 که زیر ریزش یکریز برف مدفون شد...

                        فروغ                                                                

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:36  توسط بارونی  | 

مدتهاست که تصمیم به کاری گرفته بودم

اما هر روز اونو پشت گوش می انداختم تا اینکه بالاخره

تصمیم قطعی رو گرفتم و از همین لحظه شروع کردم

کاری رو آغاز کردم که از نظر خودم یه تحول جدید تو زندگیمه

لطفا برام آرزوی موفقت کنید.

و شعارم اینه که :

((((من می توانم  و  خواستن توانستن است   

سرنوشت من به دست خود من است نه هیچ کس دیگه و نه هیچ چیز دیگه

پس من متحول می شوم چون هستم چون میتوانم))))

 

babaeiyemanocholoyemantazendehastammimirambratbavarkoon10taanooyekisafat

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:50  توسط بارونی  | 

مدتهاست که تصمیم به کاری گرفته بودم

اما هر روز اونو پشت گوش می انداختم تا اینکه بالاخره

تصمیم قطعی رو گرفتم و از همین لحظه شروع کردم

کاری رو آغاز کردم که از نظر خودم یه تحول جدید تو زندگیمه

لطفا برام آرزوی موفقت کنید.

و شعارم اینه که :

((((من می توانم  و  خواستن توانستن است   

سرنوشت من به دست خود من است نه هیچ کس دیگه و نه هیچ چیز دیگه

پس من متحول می شوم چون هستم چون میتوانم))))

 

babaeiyemanocholoyemantazendehastammimirambratbavarkoon10taanooyekisafat

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:50  توسط بارونی  | 

 

تا حالا شاید ۵ یا ۶ بار فیلم دیکتاتور بزرگ چارلی چاپلین رو دیده باشم

و هر بارم  وقتی در انتهای فیلم چاپلین پشت تریبون میره و

میگه: به نام انسان به نام آزادی...

بی اختیار اشک از چشمام سرازیر  می شه و آخرش به هق هق می رسه

نمی دونم چی توی این فیلم واین دیالوگ هاست که این جور احساس

 و فکر و روح منو درگیر میکنه؟؟؟؟

اما میدونم هر چی هست از یک روح بزرگوار از احساس  یک انــسـان   یک انسان

  یک انسان سر چشمه گرفته    یک انسان  بزرگ  که  تنها  تلاشش

  آدمــــ  بــــودنه و نشان دادنه  آدمـــــ   بودنه .

یک نامه هست که منصوبه به چارلی چاپلین که به دخترش نوشته

بعضی از قسمتهاشو  می تونید بخونید:

 

 (((اعتراف کن دخترم همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد.)))

 

(((به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.)))

 

(((من فرشته نبودم  اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا  آدم باشم.))))

.....

babaeiyeooshelamdosetdaram10tagondeyemehrabooneeshghooloone

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 23:43  توسط بارونی  | 

بلاخره قبول شدم.

سر پیری و معرکه گیری؟؟؟؟؟؟؟

بعد از عمری دانشگاه قبول شدم اونم رشته ای که

واسش ۴ سال پشت کنکور موندم.

البته سال ۸۲ از دانشگاه انصراف دادم چون با رشتش حال نمی کردم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 23:28  توسط بارونی  |